نوکیا 1200

امروز که نشسته بودم تو اتوبوس و داشتم برمیگشتم خونه ،

تو دست یه خانوم یه گوشی نوکیا از این 1200 ها

 دیدم یاد چیزایی افتادم که نمیدونم خوبن یا بد!

قبلانا یدونه از این گوشیا داشتم زندگیم شده بود همون گوشیه

زنگ صداش البته یکم خراب بود و لگ میزد

ولی خدایش من بودم و اون و شارژرش و فک کنم کارتونم نداشت

اونورم تو بودی و با یدونه از این گوشی سامسونگای کشویی

که پزش و بهم میدادی البته مال تو دوربینم داشت...!

قبلنا حسرت چیزی و نمیخوردم چون وقت فک کردن واسشون و نداشتم

الانم حسرت چیزی و نمیخورم چون چیزه خاصی ندارم

جز گیتارام

با اون شلوار طوسی

البته اون تیشرت ادیداسمم دوس دارم

یا اون ادکلن هالووین البته مردونست که تموم شده و پول ندارم بگیرم

120 تومن!!! من اصا 120 هزار تومن و یه جا دیدم که بخوام بدم به ادکلن

یا... اصا بیخیال انگار زیاد شد

ولی اون موقع ها اصا هیچی نه واسه من مهم بود نه تو اوسکل بودیم نه....!

بیرون رفتنا...

پول نداشتنا...

سرکوفت خوردنا...

اون ذرت مکزیکی که دهنم و باهاش سرویس کردی بابا خوب دوس ندارم...

یه خنده مضخرف به خودم میزنم و بیرون و نگا میکنم

ملت دارن بیرون همدیگرو واسه عیدی که ازش متنفرن میکشن

دیدی و بازدیدای الکی

من یه عمو دارم که سالی یه بار عید میبینمش

یادته یه عمه داشتی؟؟!!

که وقتی میومد خونتون بهت عیدی تخم مرغ میداد (خندم گرفت)

یا من وقتی تو خونه تنها میشدم در و واسه کسی باز نمیکردم

بیچاره ها انقد در میزدن تا پدرشون درمیومد منم تی وی میدیدم و تخمه میشکوندم

قبلنا عید و دوس داشتم مخصوصا چهارشنبه سوری

مخصوصا دیدن یواشکی تو به هر زحمت...!

با همون گوشیه زنگ زدم بهت و کل ترقه هامو ازم کش رفتی نامرد...

ولی الان نه عید نه چهارشنبه سوری نه 1200

بیخیال...

[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 1:0 ] [ میلاد ] [ ]


همین بعدظهر لعنتی

پشت این چراغ قرمز لعنتی وایسادیم فک کنم یه دو سه باری این

سه تا چراغ ما رو الاف کنن پشت راننده نشستم یه پیکان ، رنگ و رو رفته

که پدر نشیمنگاه منو در اورد برفم داره یه ریز میباره دلم میخواد پیاده بشم و یکم

زیرش راه برم ولی اوضام شدید خرابه سرما خوردم و خودم و به خودم چسبوندم

دارم بیرون و نگاه میکنم ساعت نزدیک یکه همه دارن زور میزنن برن خونشون و نهار بخورن

سرم و با دسام میگیرم و صورتم و میچسبونم به شیشه ماشین ....

ولی..

چشام دارن گولم میزنن

ولی بخدا خودشه..

بعده اینهمه سال!!

اصا.. دهنم مثه ماهی که از اب بیرون افتاده داره باز و بسته میشه

اخه ...

دستم  وانداختم به دسگیره در ماشین که پیاده شم

یخ زدم

پیشش یکی دیگه بود یه نفر یه ادم یه کسی که اون داشت بهش لبخند میزد

ولی چرا؟؟

یه لرز عجیبی تو بدنم حس کردم یه حس بد یه حس خیلی خیلی بد

دستش تو دست اون بود

ماشین داشت کم کم میرفت جلو ؛ دستم و انداختم به دسگیره در

هویی یارو داری چیکار میکنی....

ماشینا یه ریز داشتن بوق میزدن و به هفت جد و ابادم فحش میدادن

اروم قدم برمیداشتم

برف داشت میخورد رو لباسام و همونجا جا خشک میکرد

چند متر باهاش فاصله داشتم

قلبم! حس میکنم اونایی که از کنارم رد میشن قشنگ صداش و میشنون

نزدیکتر و نزدیکتر ...

ولی نمیدید!!! نمیدید!! لعنتی منو نمیدید...!!!

دوس داشتم بیشتر برم جلو ولی...

شدید سرفه میکردم

سرم گیج میرفت

یه لحظه از کنارشون رد شدم ولی نه وایسادم

فاصلمون قده سین سلام بود

قده اون همه دلتنگی فقط همین بود یه سین

میخواستم یه چیزی بگم ولی یکی داشت از تو خفم میکرد

یکی داشت میگفت برو گمشو دیگه چی میخوای ازش

راس میگفت همه چی و برده بود

دوست داشتنم

لحظه های خوبم

غرورم

اون همه سال و ماه ساعت زندگیم

ولی بازم رفتم و تو این برف گم شدم دوس ندارم دیگه پیدا شم

هیچوقت....


- اهنگ وب و با گیتار زدم امیدوارم خوشتون بیاد...

- دوستانی که نمیتونن اهنگ وب و پلی کنن اخرین ورژن فلش پلیر و نصب کنن

- من سعی میکنم جواب نظرارو تو اولین فرصت بدم ولی دسترسیم به وب یکم محدوده

- هووم دیگه هیچی...


[ سه شنبه یکم بهمن 1392 ] [ 1:0 ] [ میلاد ] [ ]


تنهایی شب یلدا

امشب ارومیه واقعا سرده مخصوصا این بالا

هوا ابری و قرمزه انگار همین وقتاست که اروم اروم برف بباره تو ذهن من

ها که میکنم یه ابره گنده سفید جلوم ظاهر میشه و بهم میگه

اخه نصفه شبی اینجا داری چه غلطی میکنی... ها

امشب یلداست...

امشب بازم تنهاست

امشب بازم ذهنم ارومه ارومه

امشب دوباره دلم غم میخونه

شاعر شدم رفت

از این بالا شهر چقدر قشنگ و روشنه چراغای خونه ها پر از امیده

الان یه عده خوشحالن یه عده دورهم اند

یه عده هم مثه من تنها نشستن و به بد بختی شون فکر میکنن

نمیدونم تو داری چیکار میکنی...

چند سال گذشته

خیلی سال نه؟؟

عوض شدی؟

یا هنوزم همونی که من میشناختم

نمیخوام حال خودم و زندگیم و خراب کنم

ولی همیشه 

بعضی چیزا منو درگیر خودش میکنه ذهنم و ازار میده...

این ازارم میده که توام دلایل خودت و داشتی..

شاید من

شاید رفتارم

شاید نگاهم ، شاید طرز لباس پوشیدنم ، شایدخیلی چیزای دیگم

مورد علاقه تو نبود

بعضی وقتا به توام حق میدم شاید من اونی نبودم که تو میخواستی

ادم حسودی نیستم...

ولی وقتی تو گوشی دوستم اس

کی میای خونه عشقم و دیدم مثل این هوا سرد سرد شدم...

ولی عجیب اینجاست که من دیگه اصلا علاقه ای به اومدنت ندارم

دیگه حتی دیدنت هم منو از این تنهایی در نمیاره

دیگه هیچ شب یلدایی منو اروم نمیکنه

هااااااا

اخ که چقد سرده...

به گوشیم نگا میکنم ساعت 12 یادم نیس کی صدای زنگش و شنیدم

اخ ببخشید دیروز ایرانسل حالم و پرسید و منو دعوت به یه مسابقه هوش کرد

نمیدونست من خیلی وقته عقل و هوش درست و حسابی ندارم...

دقت کردین تنهایی بعضی وقتا چقد خوبه...

ادم به خودش زیاد توجه نمیکنه چون مهم نیس براش نظر دیگران

خودش و درگیر نمیکنه چون همه چی روشنه واسش

ولی حس اینکه به یه چیز قشنگتر وابسته شده همیشه تو وجودش هس

خدا...

لاقل سره اینکه کاری واست میکنه یا دوسش داری منت سرت نمیزاره

نیاز نداری واسه حرف زدن باهاش شارژ کنی گوشیت و

لاقل پشت ادم و خالی نمیکنه

پاشم برم تا یخ نزدم....



- شب یلداتون مبارک این شب و یه جورایی دوس دارم...

- اهنگ وب و با گیتار زدم امیدوارم خوشتون بیاد...

- دوستانی که نمیتونن اهنگ وب و پلی کنن اخرین ورژن فلش پلیر و نصب کنن

- هووم دیگه هیچی...

[ یکشنبه یکم دی 1392 ] [ 1:0 ] [ میلاد ] [ ]


آبان..

خورشید داره میتابه روصورتم اصلا گرمای داغ تابستون و نداره

ولی انقد مغروره که تو این پاییزه  سرد بازم اومده بالا و داره میگه هنوز هستم!

خیلی وقته میام رو این نیمکت میشینم فک کنم سنش از من بزرگتره رنگ و روش رفته

چوب هاش دیگه جون ندارن و یکم کهنه شدن ولی من هنوزم دوسش دارم

کلاغا دارن بالای سرم غار غار میکنن نمیدونم چرا ولی از کلاغ بدم میاد

حتی صداشم ازار دهنده اس واسم

این ساعت کمتر کسی از اینجا رد میشه

مثل این اقا که داره بلند بلند با تلفنش حرف میزنه

یا این خانوم که شالش و محکم پیچیده دورش که سرما نخوره

یا اون دور...

نزدیک او درخت چنار یه دختر پسر دبیرستانی نشستن و دس هم و محکم گرفتن

نمیدونم راجع به چی حرف میرنن ولی از این دور حرفاشون قشنگ به نظر میاد...

انگار به جز این چند نفر ، آدم دیگه ای تو این پارک نیس

این هفته ام داره تموم میشه

- مثل شنبه که مضخرفترین روز هفتس واسم ... بازم باید از اول شروع کرد...

یا فرداش !  که یکشنبه اس که شبیه دیروزه فرقش هم اینه که فقط بهش میگن یکشنبه!!

- دوشنبه ها که میرسه میگی کو تا جمعه کو تا این هفته تموم شه!!

- سه شنبه ها باید برم دانشگاه باید یه تعداد ادم و تحمل کنم و از یه تعدادم فرار!

- چهارشنبه ها رو دوست ندارم!

- پنج شنبه هم به این امید تموم میکنم که فرداش شاید بتونم یه ساعت بیشتر بخوابم

- جمعه ام که ... خدا غروبش و نصیب هیشکی نکنه!

دستم و میندازم روی گردن نیمکت ...

برگ های زد دارن اروم از رو درخت چنار میان پایین...

دلم واسشون میسوزه اخرش زیر پای ما له میشن

مثل خیلی از ادما که زیر پاهامون له میکنیم و بی تفاوت رد میشم

دوس دارم الان به هیشکی فکر نکنم حتی تو...!

دوس دارم الان مهدی یراحی گوش بدم ....

یه پاییز دیگه بازم تو راهه
بازم چشام به راه تو سیاهه
گفتی عشق بهار جدایی داره 
گفتی خزون که شد میایی دوباره (زرشک)
خزون غرور ابرا رو شکسته 
زمین پر شده از برگای خسته
ولی قلبای یادگاری ما 
رو سینه ی درخت غم نشسته

[ چهارشنبه یکم آبان 1392 ] [ 1:0 ] [ میلاد ] [ ]


نصفه شب...

یه نگاه به ریخت و قیافم و لباسی که تنمه میندازم

واقعا دیگه جای تاسف داره واسم...!

یه شلوار ادیداس از این چینی ها که هفته پیش ده تومن گرفتم

با یه دمپایی ابی از اینا که میرن دسشویی باهاشون پامه!!

یه خنده به خودم تحویل میدم و میگم اشکال نداره

ساعت و نگاه میکنم یه ربع مونده به دو نصفه شبه

مامانم هنو تو CCU هستش باز نصف شب حالش بهم خورده

باز با هزار مکافات رسوندمش بیمارستان و بازم نگرانشم که نکنه...

یه گاز محکم از زبونم میگرم و میگم خدا نکنه...

همه دویست هزار تومن پولی و که این هفته کار کردم با خودم اوردم

نگرانم نکنه امشب نگهش دارن... خدا پول به اندازه کافی ندارم

یه لطفی بکن من و پیش مامانم شرمنده نکن....

داشتم تو خیالم با خودم و امشب کنار می اومدم که...

- اقا میشه یه لحظه تشریف بیارین

یه پرستار از انتهای راهرو صدام میزد با تردید از جام بلند شدم

 رفتم طرفش یه نگا به لباسای مارکدارم انداخت و یه لحظه خندش گرفت

با یه حالت جدی گفتم امرتون؟؟ خندش و جم کرد و گفت میشه یه لحظه نزدیک این

تخت بمونین الان میام

اصا نزاشت دهن صاب مردم و باز کنم و گذاشت رفت!!!

گردنم و خم کردم و یه لحظه جا خوردم...

نمیدونم چرا ولی! ولی برگشتم عقب؟!

-عمو؟

- چی؟ عمو؟ یعنی اینقد قیافم ضایست؟

- عمو؟

دوباره اروم به دختری که حتی ابروهاشم ریخته بود نگا کردم

سفید بود چشای ابی خوش رنگی داشت اگه درست حدس زده باشم

ده یا نه سال بیشتر نداشت دستم و گذاشتم اروم روی میله سرد تخت...

- بله؟

- عمو مامان و بابام چرا نمیان ؟؟

هیچی نگفتم

- عموو میشه بگی نیان؟

- چی ؟ چرا عزیزم؟؟

- اخه اونا پول ندارن اگه نیان من میمیرم و اونام راحت میشن...!

نمیدونم چرا گریه ام گرفت

دستش و میزارم تو دسام خانوم خوشگلی مثه تو نباید این حرف و بزنه

تو که طوریت نیس عزیزم فقط یه سرمای کوچولو خوردی

از چشای رنگیش چندتا قطره ی کوچیک اشک دراومد و اروم ریخت رو گونش

اخه بابام میگه من مرض بی درمون دارم!!

ته دلم هورری ریخت

نمیدونستم چی بگم بهش

دستش و محکمتر گرفتم

دوس دارم مامانم و بردارم از اینجا گورم و گم کنم

ولی .... دستم هنوز تو دستای کوچیکشه

خدایا به داد همه برس....

[ دوشنبه یکم مهر 1392 ] [ 1:0 ] [ میلاد ] [ ]